تنزل خالق ، صعود مخلوق : بررسی جامع داستان بازی Dark Souls

امروز قصد داریم هر آنچه از داستان بازی Dark Souls ، ساخته ی هیدتاکا میازاکی و استودیوی Fromsoftware، می‌دانیم را در اختیار شما بگذاریم. از روایت و نوع داستان بازی Dark Souls بگوییم و در آخر به بررسی عوامل موفقیت آن بپردازیم. با ما همراه باشید.

در نقطه ی شروع پست مدرنیسم ، ترس انسان از عواملی مانند بمب اتمی از بین رفت! او ترس جدیدی را پیش روی خود دید. از سوراخ شدن لایه ی اوزون تا انقباض جهان پس از بیگ بنگ. نتیجه اما چیزی نبود جز آثاری متفاوت و ضد قهرمانانه که بر خلاف اثر های هنری و ادبی در حومه ی ساختار شکنی ها قرار گرفتند. قدیسه ها از بین رفتند. پیامبران معنی خود را از دست دادند. انسان لقب اشرف مخلوقات را کم کم از دست داد و در نهایت به جایی رسیدیم که ترس در دل کاتولیک ها و یهودی ها رخنه کرد. خدایان مهربان و دوست دار انسان رنگ عوض کردند و شاهد داستان های بسیاری بودیم که جدا از حقیقت داشتن یا نداشتن و جدا از تمام احتمال ها و گمانه زنی های ما و در نهایت تغییر ما‌ٔمن ها نتیجه چیزی جز پیدایش ضد قهرمان ها و به هجو گرفتن آثار قبلی و اطلاعات پیشین نبود.

در نقطه ی شروع پست مدرنیسم ، ترس انسان از عواملی مانند بمب اتمی از بین رفت! او ترس جدیدی را پیش روی خود دید. از سوراخ شدن لایه ی اوزون تا انقباض جهان پس از بیگ بنگ. نتیجه اما چیزی نبود جز آثاری متفاوت و ضد قهرمانانه که بر خلاف اثر های هنری و ادبی در حومه ی ساختار شکنی ها قرار گرفتند.

امروز قصد داریم داستان و روایت عنوانی را بررسی کنیم که در ابتدا شاید یک اثری پست مدرنیسم تلقی شود اما در دل تمام گفته ها و نوشته ها، اثری با کلان روایتی اساطیری به مانند قبل خوابیده است که تا سر به سرش نگذاریم بیدار نمی‌شود. در سال های جدید و قدیم و نو و کهنه، آثاری بودند که مرگ در آنها به شکلی تمسخر آمیز تاثیری در روایت نمی‌گذاشت. انسان به زور سعی می‌کرد روایت خود را در ذهن دیگری گنجانده و به گونه ایی خود را عالم هفت آسمان خطاب کند. در اثر هایی مانند PRINCE OF PERSIA راوی پس از کشته شدن شما زبان باز می‌کرد و فریاد میزد که ” نه روایت اینگونه نبود ” . حال اگر شما بازی را رها می‌کردید چه می‌شد؟ بگذارید بگویم ! هیچ اتفاقی نمی‌افتاد. تا ابد شخصیت ما دقیقا همان جا حضور داشت و روزی برای به اتمام رسیدن روایتش صبر می‌کرد. سری Dark Souls را می‌توان بدون ذره ایی فکر یک ژانر به حساب آورد و داستان بازی Dark Souls را، اثری کاملا متفاوت. در زمانی که مرگ در بازی ها تعریف چندان مسخره ایی به خود گرفته بود، در سال هایی که بازی های Open World مرگ را به تمسخر گرفتند اما عنوانی ظهور کرد که قصد در منطقی جلوه دادن مرگ و زندگی نمی‌کرد و آن را لازمه ی ادامه ی بازی می‌دانست! از همینجا است که داستان بازی Dark Souls شروع می‌شود.

 

داستان بازی Dark Souls

داستان بازی Dark Souls :” تاریکی هیچوقت به وجود نمی‌آید بلکه این شعله است که ماهیتش را مدیون  وجود تاریکی می‌داند “

 

نخست Nito، شعله ی روح مرگ را بدست آورد. سپس Izalith شعله ی روح زندگی را در خود پیدا کرد و در آخر Gwyn بود که خود را با روحی که بدست آورد پادشاه نور نامید. در آخر Furtive Pygmy که ته مانده ی غذا به او رسیده بود نگاهی به شعله کرد و چیزی را یافت که نمی‌توانم به هوش او غبطه نخورم. او Dark Soul را پیدا کرد و آن را برداشت و از سه لرد دیگر فاصله گرفت

در پسا زمینه ی داستانی که در روایت های بس کوچک و مختصر، در ابتدای ماجراجویی ما گفته می‌شود وجود ۴ لرد برای ۴ شعله ی روح است. برگردیم به زمان های قبل. در سرزمینی کهن ُ زمانی که مفهوم ” زمان ” معنی ایی نداشت، اژدهایان بر فراز درختانی عظیم زندگی می‌کردند و در آسمان ها برای خود جولان می‌دادند. برای اینکه بهتر متوجه شوید جهان حال حاضر را بالای درختانی قطور تصور کنید و شما در نقش اژدهایان اکنون در حال زندگی خوش و خرم و دیدن سریال ها و ادامه ی تحصیل هستید! اما یک تفاوت عمده با اژدهایان دارید. ما انسان ها عمر فانی داریم. برگردیم به داستان بازی Dark Souls. این اژدهایان عزیز دل به دلیل داشتن زره ایی از سنگ و غیر قابل نفوذ و کریستالی که زخم های‌ آنان را ترمیم می‌کرد جاودانه بودند و سال ها زندگی می‌کردند و باهم شیرینی می‌خوردند و به عیادت همدیگر می‌رفتند، شب ها دور هم تخمه می‌شکستند و فیلم Joker را برای بار هشتم نگاه می‌کردند.اما در زیر درختان آنها، تاریکی مطلق حکم فرما بود. به جز اژدهایان موجوداتی دیگر نیز وجود داشتند که از آن پایین دورانی سخت را سپری میکردند. تاریکی و عفونت پر بود. پیگمی ها که موجوداتی انسان نما باشند برای لحظه ایی زنده ماندن تلاش میکردند. از آنجا که شروع هرچیز پایانی دارد در نهایت آتش یک روز در حالی که هیچکس نمی‌داند چطور و چگونه، از آن پایین زبانه کشید و نور به پیگمی ها تابیده شد. شعله ی نخستین یا First Flame اولین چیزی بود که نظر انسان نماها را به خود جلب کرد! چه کسی می‌تواند کنجکاوی خود را از چیزی به زیبایی یک شعله در جهانی تاریک آرام کند؟

قوی ترین انسان نماها به سمت شعله رفتند و اورا در آغوش کشیدند. نخست Nito، شعله ی روح مرگ را بدست آورد. سپس Izalith شعله ی روح زندگی را در خود پیدا کرد و در آخر Gwyn بود که خود را با روحی که بدست آورد پادشاه نور نامید. در آخر Furtive Pygmy که ته مانده ی غذا به او رسیده بود نگاهی به شعله کرد و چیزی را یافت که نمی‌توانم به هوش او غبطه نخورم. او Dark Soul (روح تاریک) را پیدا کرد و آن را برداشت و از سه لرد دیگر فاصله گرفت. ( تا اینجا یگ چیز را حدس زده ایید؟ گفتم که داستان بازی Dark souls در واقع کلان روایتی است که از اساطیر نقل می‌شود! یادتان هست در یونان زئوس برادرش هادس را فروانروای جهان زیرین کرد و خودش در المپ فروانروایی را بنا نهاد!؟ بیاید Gwyn را زئوس و Furtive یا پیگمی همان انسان واره‌ی پنهان را هادس بدانیم ) هر یک از این شعله ها قدرتی به دارنده ی آن می‌داد. گوین کنترل آذرخش، ایزالیث کنترل کننده ی آتش زندگی و در آخر نیتو فرمانروای بی چون و چرای مرگ بود. اما قابلیت روح تاریک چه بود؟ دارک سول از هزاران تکه تشکیل شده بود. وقتی که رها می‌شد به دنبال بدنی تازه می‌گشت و پس از پیدا کرد آن کالبد، روحی تازه به آن می‌بخشید. در نهایت پیگمی پنهان از نظر ها غایب شد. فکر کنم حدس زده ایید که شخصیت اصلی و انسان از کجا شکل گرفت؟

 

داستان بازی Dark Souls

Furtive Pygmy

این دارک سولز است! جهانی پر از دروغ و خیانت و توهم نیکی و بدی!

پس از به قدرت رسیدن لرد ها، و به دنبال آن رسیدن به درجه ی ملتی از جنس آتش آن ها چاره ایی جز نبرد با اژدهایان نمی‌دیدند. برای به قدرت رسیدن لازم بود آنهارا به پایین بکشند و خود در جهانی زندگی کنند که از نظرشان جهانی ایده آل و آرمانی است حتی اگر این آرمانی بودن محتاج نابودی و نسل کشی باشد. آرمانی که متناقض با زندگی و یکپارچگی بوده و جز قدرت طلبی، چیزی را نشان نمی‌دهد. با اینکه آتش تقریبا قدرت همه چیز را به لرد ها عطا کرد اما نبود ارتشی برای جنگ آن هم با اژدهایانی که از هر ضربه ایی مصون بودند غیر منطقی بود مگر نه؟ اما این دارک سولز است! جهانی پر از دروغ و خیانت و توهم نیکی و بدی! Seath the Scaleless ( سیث ) اژدهایی زال مانند بود. سیث به دلیل نداشتن زره خویشاوندان خود از جاودانگی به دور بود و بیاید کمی آن را با افراد متفاوت خودمان مقایسه کنیم! قطعا سیث از طرف بقیه مورد تمسخر قرار می‌گرفت! درست هست که در داستان صحبتی از آن نمی‌شود ولی بعید نیست اگر اینطور بدانیم که دلیل سیث برای خیانت به برادرانش فقط به قدرت رسیدن خودش در جهانی با لردها، همان پیگمی های دیروز نیست و اهداف بیشتری از این هدف فرعی دارد شاید انتقامی شیرین! کسی نمی‌داند.

 

داستان بازی Dark Souls

گوین فرمانروای نور

پس از به زیر کشیدن قدرت اژدهایان، گوین فرمانروای نور، در بالای درختان قطور و در زمینی که جنازه ی اژدهایان تبدیل به خاکستر می‌شد، سرزمین لردان را بنا نهاد و در آخر گوین در راس قدرت، در قصری به نام آنورلاندوی، بلند ترین نقطه ی سرزمین لردان اقامت گزید


 

سیث با خیانت به برادرانش نخست کریستال ترمیم کننده را می‌دزدد و به لردان راه نفوذ به زره سنگی اژدهایان را می‌گوید: آذرخش. اینگونه است که گوین آذرخش را به سوی اژدهایان می‌فرستد، نیتو آنان را نفرین می‌کند و ایزالیث و دختران آشوب درختان قطور ، خانه ی اژدهایان را به آتش می‌کشند و پوسته های آن را می‌سوزانند و این بود داستان غمناک نسل اژدهایان، که به کسی کار نداشتند و نسبت به زیردستان خود بی تفاوت بودند! همین بود که گریبان گیرشان شد! بی تفاوتی همیشه نشانه ی خوب بودن نیست زیرا زمانی آتش شعله می‌کشد، قیام صورت می‌گیرد و دیگر مهم نیست چه کسی کمتر تقصیر داشته است. آن زمان کوچک و بزرگ کشته خواهند شد.

سیث با خیانت به برادرانش نخست کریستال ترمیم کننده را می‌دزدد و به لردان راه نفوذ به زره سنگی اژدهایان را می‌گوید: آذرخش


پس از به زیر کشیدن قدرت اژدهایان، گوین فرمانروای نور، در بالای درختان قطور و در زمینی که جنازه ی اژدهایان تبدیل به خاکستر می‌شد، سرزمین لردان را بنا نهاد و در آخر خود در راس قدرت، در قصری به نام آنورلاندوی، بلند ترین نقطه ی سرزمین لردان همراه با خانواده اش قرار گرفت. او ۲ پسر و یک دختر داشت : یکی ملقب به خدای جنگ و دیگری گویندولین و تک دخترش به نام گوینیور. گوین ارتشی از شواله های نقره فام ( در بازی با نام Silver Knight ) را پایه گذاری کرد و نگهبانان غول پیکری را برگزید تا از آنورلاندوی محافظت کنند و ۴ شوالیه را به عنوان مهم ترین افرادش انتخاب کرد به نام های دراگون اسلیر ارنستاین : او کسی است که در نبر با اژدهایان صد ها تن از آنان را با نیزه ی خود از میان برداشت و در نهایت قطعه ایی از روح گوین به او رسید تا قدرتی بسیار زیاد برای از بین بردن هر اژدهایی که می‌بیند داشته باشد. دومی اما  گوف بود : ملقب به هاک آی یا شاهین چشم، او کسی بود که با سربازان گوش به فرمانش در کمان گیری نظیر نداشت . در زمان جنگ با کمان های غول پیکرش اژدهایان را برای شوالیه ها آماده می‌کرد. سومین شوالیه کیاران یکی از جاسوسین و اساسین های لرد گوین که با سربازانش مخفیانه هرکسی که آنورلاندو را تهدید می‌کرد در خفا سرشان را بر بالین مرگ می‌نهاد. در اخر اما می‌رسیم به چهارمین شوالیه: آرتوریاس آبیس واکر : بدون شک او توانمند ترین مبارز در طول تاریخ دارک سولز است که نظیرش را هیچکس پیدا نمی‌کند. سپر و شمشیر او تقدیس شده بودند و گرگی به سفیدی برف ها داشت و روحی از جنس نور، او با گرگش به نام سیف به مبارزه با آبیس رفت هرچند او را با لقب تمام کننده ی گسترش آبیس می‌شناسند اما اگر بسته ی الحاقی نسخه ی اول را تجربه کرده باشید می‌دانید که این یک لطف در حق اوست.

 

داستان Dark Souls

نیتو فرمانروای مرگ

 

در ادامه ی داستان اما برگردیم به سرنوشت بقیه لرد ها، اکنون ایزالیث و دخترانش شهری سیاحتی و بسیار زیبا به نام آیزالیث را بنا کردند که در آن شعله های زندگی زبانه می‌کشید. آیزالیث شهری بود که تاجران بسیاری به آن رفت و آمد می‌کردند و سال ها نقطه ی گردشگری محسوب می‌شد خصوصا وقتی آیزالیث ارزشمند می‌شد که می‌دانستیم شهری برای ارتباط خدایان با بقیه موجودات است. در آخر می‌رسیم به نیتو : او تقریبا فقط به مرگ علاقه داشت پس تصمیم گرفت پایین ترین مکان را برای خود انتخاب کند و در آنجا به خوابی عمیق برود تا روند مرگ و میر انسان هارا کنترل کند و چرخه ایی را به دست بیاورد که فقط او توانایی هدایتش را داشته باشد. با توجه به شعله ایی که نیتو داشت به مرور زندگی در اعماق زمین جریان یافت و بعضی ها نیز برای یافتن جادو های نکرومنسی به اعماق زمین پیش ارباب مرگ رفتند. اما در نهایت سیث، او به دلیل خیانت عمیقی که به همنوعان خود کرده بود قطعا انتظار پاداش داشت و گوین هم اورا رو سفید کرد و به او قسمتی از قلعه را داد که بعد ها با نام کتابخانه ی دوک شناخته می‌شود.

  انسان از جنس تاریکی است و همین است که دارک سولز را به عناونی پست مدرن بیشتر شبیه می‌کند. اثری که سعی در مقدس نشان دادن امری واضح و مبرهن ندارد و بدون پروا این موضوع را در صورتمان می‌کوبد.

سیث روز و شب روی جاودانگی تحقیق کرد و با استفاده از کریستالی که دزدیده بود سعی می‌کرد تا راز جاودانگی را کشف کند. انسان نما بودن تا اینجا امری طبیعی بود اما پس نژاد انسان چگونه به وجود آمد‌؟ مانوس یا همان پیگمی پنهان شده کسی بود که روح تاریکی را تقسیم کرد و هر تکه از آن به سرزمین جنگ زده حرکت کرد بدن هایی را پیدا کرد و انسان متولد شد. بعله انسان از جنس تاریکی است و همین است که دارک سولز را به عناونی پست مدرن بیشتر شبیه می‌کند. اثری که سعی در مقدس نشان دادن امری واضح و مبرهن ندارد و بدون پروا این موضوع را در صورتمان می‌کوبد. در نهایت انسان ها مانند باکتری و ویروس تکثیر شدند و سریع تر از انتظار خدایان حکومت هایی مانند کاترینا و آستورا که اسمشان را در بازی زیاد شنیده‌ایید بنا کردند. کسانی که گوین را به عنوان خدا دیدند در اولاسیل اقامت گزیدند و بعد از آنها طبیعتا افرادی نزد ایزالیث رفتن و عده ایی هم کنار نیتو. مانوس چه شد؟ او با دیدن اتفاقی که داشت می‌افتاد می‌دانست، تاریکی همیشه وجود خواهد داشت و یک روز شعله ها تمام می‌شوند و انسان‌ها و فرزندانش به حکومت می‌رسند، به خواب عمیقی در اعماق اولاسیل رفت. سخت است هر روز ببینی که فرزندانت کسانی دیگر را به عنوان خالق خود پرستش می‌کنند مگر نه ؟

 

داستان Dark Souls

ایزالیث دارنده ی شعله های زندگی

داستان بازی Dark souls پر است از اشارات و زیر داستان های گوناگون که در پس زمینه ی روایتی که در پیش می‌گیرد کلان روایتی از اساطیر و ضد اسطوره ایی را بیان می‌کند اما در این راه زیاد موفق نیست زیرا در نهایت داستان بازی Dark Souls همان قهرمان را دارد،  همان داستان اساطیری و این باعث می‌شود از اثری پست مدرن خارج شود.

 

داستان بازی Dark souls پر است از اشارات و زیر داستان های گوناگون که در پس زمینه ی روایتی که در پیش می‌گیرد کلان روایتی از اساطیر و ضد اسطوره ایی را بیان میکند اما در این راه زیاد موفق نیست زیرا در نهایت داستان بازی Dark Souls همان قهرمان را دارد، همان داستان اساطیری و این باعث می‌شود از اثری پست مدرن خارج شود. در ادامه ی ماجراها باید گفت که انسان از تاریکی به دنیا آمد و ماهیت خدایانی مانند گوین آتش بود پس طبیعی است اگر نظر او نسبت به این موجودات فانی انگل مانند باشد و بخواهد که در های ورودی آنورلاندو( بهشت : رفرنس را گرفتید؟) را بر روی آنان ببندد و در نهایت افرادی خاص را به آنجا راه بدهد. همینطور که جمعیت انسان ها افزایش می‌یافت و به طور عجیبی تکثیر می‌شدند، با گذشت زمان اعتماد در بین خدایان و آدمیان نقش بست و در نهایت دوستی بین آنان برقرار شد. بگذارید رفاقت گوین و هاول را یاد آور بشم که این دو از بهترین دوستان در سرتاسر لردان بودند هرچند که هاول از سیث متنفر بود و از نظرش یک خائن به هم نوع خود، قطعا به انسان ها و خدایان نیز خیانت می‌کند و اینگونه بود که دشمنی روز به روز بین سیث و هاول بیشتر شد. اگر به  DLC دارک سولز ۱ رجوع کنید با کسی به نام گوف شاهین چشم پس از شکست آرتوریاس در بالای محراب اصلی رو به رو می‌شوید که نابینا شده است و در نهایت آخرین اژدها از نسل اژدهایان را با یک تیر از فاصله ی بسیار زیاد به زمین می‌نشاند. در اطلاعاتی که داخل بازی هست کسی به نام فاریس نیز یکی از آدمیان بوده که هنر تیراندازی اش با گوف، یکی از ۴ شوالیه ی محبوب گوین برابری می‌کرد.

با توجه به پرستش خدایان توسط انسان های ساکن آستورا و تورلوند و شکل گیری فرقه هایی مثل مبارزین SunLight (سان لایت) در نهایت اعتماد خدایان بیش از پیش به انسان ها جلب شد و تا جایی رسید که گوین شهری در حاشیه ی لردان را به انسان ها بخشید و ۴ نفر از سران آنجا را به عنوان پادشاه انتخاب کرد ( اگر متوجه شدید که منظور باس ۴ کینگ هست، دست مریزاد ) در آخر نام آنجا New londo نام گرفت. پس از مدت ها به همین منوال گذشت تا یک روز گوین و آیزالیث متوجه چیزی شدند که ای کاش متوجه اش نمی‌شدند! آنها فهمیدند که شعله های نخستین دارد خاموش می‌شود و این یعنی به زودی فرمانروایی گوین و ایزالیث و به تبع نیتو ( که هنوز در حال استراحت بود ) به پایان می‌رسید و روز از نو روزی از نو! طبیعی است که آن ها همچین چیزی را نخواهند و حکومت را به دست مانوس و فرزندانش یعنی انسان ( همان هادس خودمان ) ندهند و در نهایت به دنبال راهی برای احیا کردن عصر آتش باشند.

 

داستان بازی Dark Souls

Anor Londo سرزمین خدایان و Giant ها

آن چیزی که تا اینجا فهمیدیم شباهت بسیار زیاد داستان بازی Dark Souls به یک رفرنس به انقلاب و داستان خدایان و حتی به داستان خوردن سیب و در نهایت تبعید از بهشت در انجیل شباهت‌دارد!

 

آن چیزی که تا اینجا فهمیدیم شباهت بسیار زیاد داستان بازی Dark Souls به یک رفرنس به انقلاب و داستان خدایان و حتی به داستان خوردن سیب و در نهایت تبعید از بهشت در انجیل شباهت دارد! اما چه چیزی است که در نهایت مهر تاییدی روی تفاوت بزرگ آن و نزدیک شدن به اثری پست مدرن را به دور از کلان روایت آن تایید می کند؟ آیا چیزی مانند یک داستان فرعی؟ یا ویژگی ایی به نام گیم پلی در یک اثر که آن را ” بازی ” می نامیم؟ بگذارید ابتدا داستان را کامل کنیم. پس از فهمیدن اینکه قرار است چرخه ی طبیعت تکرار شود و آتش جای خود را به تاریکی بدهد، گوین و آیزالیث شروع کردند به چاره جویی و در نهایت گوین پیشنهاد می کند که آیزالیث شعله ایی جدید را خلق کند تا با آن دوران عصر آتش تا سال ها ادامه یابد! خودخواهی گوین و غرور بی جا و کاذب آیزالیث به علت مهارت خود در پایرومنسی ( کنترل آتش )( درست در آن است که به جای پایرومنسی بگوییم Fire Sorcer زیرا پایرومنسی بعد ها توسط یک انسان به بقیه آموزش داده شد که به آن می‌پردازیم) در نهایت فاجعه ایی عظیم رخ می‌دهد که برگ های گوین را می‌ریزاند. آیزالیث در راه خلقت شعله موفق می‌شود اما آن شعله، چیزی نبود که انتظارش می‌رفت.

الیزابث هفت دختر داشته است که سه تای‌ آن ها به نام های کوئیلانا، کوئیلگ و کوئیلان هستند. حتما دو تن از آنهارا به یاد دارید، کوئیلگ به عنوان باس فایت و کوئیلان به عنوان یک Fire Keeper در بازی حضور داشتند

 

قبل از ادامه ی داستان دوست دارید کمی با آیزالیث بیشتر آشنا شویم؟ این بانو هفت دختر داشته است که سه تای‌ آن ها به نام های کوئیلانا، کوئیلگ و کوئیلان هستند. حتما دو تن از آنهارا به یاد دارید، کوئیلگ به عنوان باس فایت و کوئیلان به عنوان یک Fire Keeper در بازی حضور داشتند. آیزالیث یک پسر داشت که از بدو تولد با جراحاتی که گدازه از آن ترشح می‌شد دست و پنجه نرم می‌کرد و در نتیجه اما تولید حلقه ایی برای کم کردن درد و رنجش بود که باز هم در بازی این حلقه را پس از شکست باس مذکور به دست می‌آورید تا بتوانید بر روی آتش سرزمین آیزالیث راه بروید. در آخر اما این بود که حلقه از دست پسر می افتد و فاجعه ایی بزرگ در آیزالیث رخ می‌دهد و آن هم وجود گدازه های فراوان و آتش بسیار زیاد در حومه ی منطقه است.

برگردیم به حال و ادامه ی داستان بازی Dark Souls، گفتیم که آیزالیث در خلقت شعله موفق شد نتیجه اما این بود که در کنترل آن شکست خورد، شعله، ساحره و ۲ دخترش را در آغوش کشید و  این بود ک مادر شیاطین همان باس فایت بستر آشوب که در بازی با آن رو به رو شدید پدید آمد.

 

داستان بازی Dark Souls

Bed of Chaos : بستر آشوب

 

داستان بازی Dark Souls تا اینجا در حال خارج شدن از مسیر طبیعی خود و وقوع یک سری سلسله حوادث است که طبق پیش‌بینی شما باید به حکومت تاریکی( انسان ها‌) منجر شود و جای مخلوق با خالقی دروغین تغییر پیدا کند. اما شما در حال خواندن داستان بازی Dark Souls هستید! پس زود نتیجه گیری نکنید.

بستر آشوب به طور کامل آیزالیث رو از بین برد و حیات را از آنجا ساقط کرد. شیاطین روز به روز افزایش یافتند و به حکومت انسان ها حمله ور شدند

 

بستر آشوب به طور کامل آیزالیث رو از بین برد و حیات را از آنجا ساقط کرد. شیاطین روز به روز افزایش یافتند و به حکومت انسان ها حمله ور شدند ، در ادامه همین ماجراها بلایت تاون یعنی همان شهر طاعون زده شکل گرفت. کوئیلانا گریخت و از معابر عبور کرد تا بالاخره به روی زمین رسید اما چیزی که دید چیزی نبود که میخواست ببیند. نابودی و فساد چنان کوئیلانا را تحت تاثیر قرار داد که او خود را مقصری در این امر می‌دانست، به بلایت تاون رفت تا دوره ی خود تبعیدی را بگذارند که در این مدت انسان های زیادی از جمله سالامان پدر پایرومنسی از او جادوی آتش را یاد گرفتند. وضعیت دو خواهر بازمانده نیز خوب نبود. کوئیلگ و کوئیلان نیز به قصد رسیدن به بلات تاون با گروهی از انسان ها مواجه شدند طبق توضیحات در بازی کوئیلان به علت فطرت نیکش بیماری را از انسان ها به خود منتقل کرد و نتیجه اما چیزی نبود جز تغییر شکل بدن هر دو خواهر و در نهایت در هم شکستگی بدن عنکبوت شکل کوئیلان. هردو در حاشیه ی بلایت تاون مستقر شدند و کوئیلگ به حمایت از خواهر خود ادامه داد.( برای صحبت با Fair Lady  نیاز به حلقه ی old witch دارید و میفهمید که ایشان همون کوئیلان هستند.)

در ادامه ی حمله ی شیاطین گوین خود را با ۲ موضوع رو به رو دید: اول شکست آیزالیث و نابودی یکی از خدایان! و دیگری از بین رفتن ۲ تمدن !

 

در ادامه ی حمله ی شیاطین گوین خود را با ۲ موضوع رو به رو دید: اول شکست آیزالیث و نابودی یکی از خدایان! و دیگری از بین رفتن ۲ تمدن ! بنابراین خشم گوین بر انگیخته شد با پسرش خدای جنگ و شوالیه های نقره فام به قعر زمین و آیزالیث رفتند تا شیاطین که برتری عددی داشتند را به سزای اعمالشان برسانند. باز هم داستان بازی Dark Souls تکرار می‌شود و یک جنگ و قیام دیگر که منجر به پیروزی گوین می‌گردد. البته که انتظار ندارید زره نقره ایی شوالیه ها نقره ایی بماند؟‌ آن هم وقتی پا به جهنم گذاشته ایید؟ درست حدس زدید این شد که Black Knight ها شکل گرفتند. شوالیه هایی با زره سیاه شده و اما در آخر آیزالیث برای هزاران سال رها شد.

 

داستان بازی Dark Souls

Son of Gwyn : لرد جنگ و بهتر بگویم همان Nameless King باس افسانه ایی قسمت سوم مجموعه

 

میل آدمیان برای قدرت بدون شک بیشتر از حد تصور گوین و بقیه ی خدایان بود. اول اولاسیل را بگویم که به چه سرنوشتی دچار شد؟ خب یادتان هست که مانوس همان لرد تاریکی، همان پدر Abyss که در بسته ی الحاقی بازی به سراغش می‌رویم در اولاسیل به خواب رفته بود‌؟ مردمان اولاسیل از جادو برای مصارفی مثل جابه جایی اشیا، سرعت و پدید آوردن نور استفاده میکردند و این بود که میل به قدرت جادو روز به روز در آنها ریشه دواند و در نهایت کاث ( او یک خزنده ی نخستین هست، خزنده های نخستین همانطور که از اسمشان پیداست مانند ماری هستند که هیچ خاصیتی ندارند و تنها قدرتشان در قانع کردن و گول زدن بقیه هست و در نهایت آن ها از زمان اژدهایان حضور فعالی داشته اند ) این انسان های خودشیفته و به دنبال قدرت را به گردبندی که مانوس با خود حمل می‌کرد راهنمایی و در نهایت با کندن زمین و رسیدن به مانوس که در خواب بود باعث بیداری او شدند. مانوس بسیار خشمگین شد و همین موضوع باعث و بانی نابودی اولاسیل و گسترش ابیس شد( منطقیه کاملا  ! شما خواب باشی یکی بیاد زارت بزنه بیدارت کنه عصبی نمیشی ؟‌)

اینجاست که آرتوریاس با خزندگان نخستین پیمانی می‌بندد. آلوده شدن شمشیرش به Abyss و قابلیت زنده ماندن در اولاسیل

 

حتما به یک موضوع الان فکر کرده ایید! یادتان هست گفتم ۴ شوالیه از محبوب های گوین بودند؟ ارنستاین،گوف، کیاران و در آخر ؟ درست است آتوریاس که با نام ابیس واکر میشناختنش! بنابراین می‌دانید ادامه ماجرا چه شد. خب یک فرد از تمدن قبلی اولاسیل از دست مانوس نجات پیدا کرد. شخصی به نام داسک که یک شاهزاده و اگر یادتان باشد در نسخه اول پس از شکست یک گولم یخی با او برخورد کردید. آرتوریاس به قصد از بین بردن ابیس با شمشیر و سپر تقدیس شده ی خود همراه گرگ سفید تر از برفش به سمت اولاسیل روانه می‌شود که در نهایت، ای دل غافل! Abyss کل اولاسیل را فراگرفته است. اینجاست که با خزندگان نخستین پیمانی می‌بندد. آلوده شدن شمشیرش به Abyss و قابلیت زنده ماندن در اولاسیل! آرتوریاس به سوی مانوس می‌رود، از لرد تاریکی شکست می‌خورد و برای نجات گرگش یک دستش را فردا می‌کند. مشاهده می‌کنید؟ این داستان بازی Dark Souls است. عنوانی که میخواد بیشتر به پست مدرنیسم شباهت داشته و انتظارات نیک را به هجو بگیرد. آرتوریاس از جنس روشنایی بود و در آن اعماق، مانوس بر تاریکی دنیا حکم فرمایی می‌کرد! منبع تاریکی چطور با اندکی نور از بین می‌رود؟‌جز در آثاری خیالی و خوش بینانه؟

کاری که بعد ها به نام آرتوریاس ثبت می‌شود را ما انجام می‌دهیم که راستش را بخواهید خوشحالم که به نام آرتوریاس نوشته شد.

 

خلاصه ی ماجرا اما آرتوریاس به لطف مانوس می‌گریزد و گرگش را پشت دیواری مخفی، همراه با سپرش گذاشته و اورا جادو می‌کند تا از گزند دشمنان در امان باشد و به آکروپولیس همان سازه ی یونانی- رومی در بازی رفته و منتظر شخصیتی به نام Chosen Undead می‌شود تا یک روز ، در یک زمان بیاید و جانش را بگیرد. حقیقت ماجرا این است که آرتوریاس کاملا سقوط  و به Abyss دچار شد. اگر یادتان باشد در بازی ما وارد زمان قدیم شده، آرتوریاس را شکست داده و سیف را نجات می‌دهیم، به جنگ با مانوس رفته و گسترش Abyss را متوقف می‌کنیم. کاری که بعد ها به نام آرتوریاس ثبت می‌شود را ما انجام می‌دهیم که راستش را بخواهید خوشحالم که به نام آرتوریاس نوشته شد. داستان غم انگیز اون وقتی کامل می‌شود که سیف، گرگ بی نام و نشان در زمان حال با شما رو به رو می‌شود و پس از بو کردن شما زوزه ایی از سر ناچاری و اینکه می‌داند شما کسی هستید که اورا آزاد کرد سر میدهد و عملا خود را برای کشته شدن آماده می‌کند. این داستان تراژیک بهترین مبارز سرزمین لوردان، آرتوریاس بود.

در آخر گوف نیز اعتراف می‌کند که آنورلاندو هم از خشم اژدها واهمه داشته است و شاید اگر ما نبودیم که این اژدها را با گرفتن جانش خلاص کنیم خیلی زودتر از آنچه فکر کنیم سرزمین لردان توسط او سقوط میکرد.

در ادامه ی داستان بازی Dark Souls اتفاقات موازی با آن اما یکی از آخرین اژدهایان از نسل باقی مانده‌، به اولاسیل آمد. او که تک چشمی سرخ داشت از خشم مانوس در امان نمانده و به ابیس دچار شد و در آخر گوف نیز اعتراف می کند که آنورلاندو هم از خشمش واهمه داشته است و شاید اگر ما نبودیم که این اژدها را با گرفتن جانش خلاص کنیم خیلی زودتر از آنچه فکر کنیم سرزمین لردان توسط او سقوط می کرد.

 

داستان بازی Dark Souls

آرتوریاس ابیس واکر

 

در نیو لاندو اما وضعیت بهتر نبود. کاث که بالاتر آن را نام بردیم به نیو آنورلاندو رفت . ۴ پادشاه را فریب داد و از قدرت روح تاریکی به آنها گفت، از اینکه درون هر انسانی وجود دارد. ۴ پادشاه روحی که از گوین بدست اورده بودند را با روح تاریک خودشان مخلوط کردند و نتیجه اما تبدیل شدن به دارک ریت ها بود که قدرت کشیدن Humanity از انسان هارا داشتند و این شد که ۴ پادشاه شروع به گسترش Abyss و قتل عام انسان های ساکن آنجا کردند. با انتشار ابیس خبر به گوین رسید و دیگر آرتوریاسی نبود که به آنجا برود‌ (در اصل ما نمی‌توانستیم این بار در زمان سفر کنیم و همه چیز را اصلاح کنیم وگرنه آرتوریاس بنده خدا همان یک بار به جنون کشیده شدنش کافی بود. گرچه نمی‌شود قدرت مانوس را با دارک ریت ها یکی کرد) در آخر گوین در‌های نیو آنورلاندو را می‌بندد. این است سرنوشت مردم بیچاره و ارواحی که تا سال ها در این شهر پرسه می‌زنند.

کاث که بالاتر آن را نام بردیم به نیو آنورلاندو رفت . ۴ پادشاه را فریب داد و از قدرت روح تاریکی به آنها گفت که درون هر انسانی وجود دارد. ۴ پادشاه روحی که از گوین بدست اورده بودند را با روح تاریک خودشان مخلوط کردند و نتیجه اما تبدیل شدن به دارک ریت ها بود

 

در ادامه ی داستان بازی Dark Souls : گوین هر لحظه به دیوانگی نزدیک تر می شد. سیث پس از سال ها جستجو با به وجود آوردن چنلر ها، دختران زیادی را مورد آزمایش قرار داد و در همین حین سحر و جادو خلق شد. با توجه به  باس فایت و شخصی به نام پریسیلا می‌توان این طور دانست که سیث و گوینیور، دختر گوین، در حین این آزمایش ها یک فرزند با ویژگی های خاص به دنیا آوردند که پریسیلا نام گرفت. البته گوین اورا در تابلوی نقاشی، در یک جهان موازی‌ به نام آریامیس زندانی کرد!( اگر به یاد داشته باشید در نسخه ی سوم چگونگی ماهیت این تابلو های نقاشی را در بسته ی الحاقی آن می‌فهمید.) در نهایت سیث راز جاودانگی را کشف و با استفاده از کریستالی که دزدیده بود جاودانه می‌شود و  البته، دیوانه! درست است! پس از جاودانه شدن سیث به جنون می‌رسد و در بالای برج منتظر مرگی می‌ماند که هرگز نمی‌آید. در های کتابخانه بسته شدند و تا سال ها کسی جرئت بازکردن آن را نداشت. هاول را یادتان هست؟ همان که از سیث متنفر بود؟ از این فرصت پیش آمده استفاده می‌کند. به نزد گوین می‌رود و از او اعدام سیث را می‌خواد. در نهایت اما گوین خواسته را رد می‌کند و چیزی جز کینه بین هاول و گوین نمی‌ماند. هاول سلاح هایی برای از بین بردن خدایان ساخت. همراهانش را به قعر زمین پیش نیتو که هنوز برایش هیچکدام از این اتفاقات مهم نبود فرستاد تا به هنگام کودتا علاوه بر گوین، نیتو نیز از بین برود.( باز هم یک رفرنس دیگر!)

لرد جنگ به پدرش خیانت کرد و به سوی اژدهایان روی آورد این شد که نام او از تمامی مکتب ها پاک شد و دیگر جانشین گوین عملا در جبهه ی مخالف بود

در پس زمینه او به قعر لردان پایین تر از نیتو و تمام سرزمین ها رفت تا به Ash Lake ( دریاچه ی خاکستر ) رسید. مکانی که جنگ با اژدهایان، آنجا صورت گرفت و استخوان ها و اسکلت های اژدهایان هنوز نمایان بود. در انتهای مسیر به اژدهایی سنگی رسید. با پیمانی که بسته شد به هاول حفاظی امن از ضربه های جادویی سیث را داد. هاول قیام کرد و در نهایت از گوین شکست خورد. خدای نور باری دیگر قلبش شکسته شد و با نهایت تاسف هاول را در برجی زندانی کرد که با نام آندد برگ شناخته می‌شود. سرنوشت هاول چیزی جز دیوانگی نبود. اما ضربه ی نهایی را پسر بزرگ تر گوین به او زد. لرد جنگ به پدرش خیانت کرد و به سوی اژدهایان روی آورد این شد که نام او از تمامی مکتب ها پاک شد و دیگر جانشین گوین عملا در جبهه ی مخالف بود ( اینطور فرض کنیم که پسر گوین با کمی تحقیق متوجه شد دقیقا چه کاری انجام داده است و از کارش پشیمان و از فرقه مرتد شد. این گونه در داستان بازی Dark Souls باز هم با یک رفرنس طرف هستیم!). این بود داستان حذف پسر ارشد گوین از مکاتب و پیدایش Nameless King .

 

داستان بازی Dark Souls

مانوس : پدر ابیس

داستان بازی Dark Souls یک چیز با به ما نشان میدهد. حتی خدایان هم ممکن است دیوانه شوند.

 

داستان بازی Dark Souls یک چیز با به ما نشان می‌دهد. خدایان ممکن هست سفیدی مطلق نباشند و در جهت عکس مانوس به عنوان جبهه ی تاریکی می‌تواند همان سفیدی را در خود به ما نشان دهد. پادشاه نور رسما تا جنون پیش می‌رود و در آخر چاره ایی جز همبستگی کردن خودش با آتش به عنوان راه حل برای نگه داری عصر آتش و تمام زحماتی که برای این دنیا کشیده است نمی‌بیند. این شد که گوین به نزد نیتو رفت و از او در خواست تشکیل Bonfire را داد. در واقع با ارتباط دادن First Flame و آتشگاه هایی که قدمتشان به قبل از تولد خدایان برمیگشت bonfire ها شکل حاضر خود را بدست آورد و یک Fire keeper برای محافظت از آن تعیین شد. این اما آغاز خلق کندلینگ است.  نیتو با قدرتی که داشت کیندلینگ را خلق کرد به این منظور که هر انسانی بخشی از Humanity خود را به‌ آتشگاه ها تقدیم می‌کرد و روح تازه ایی به فایر کیپر می‌بخشید و در عوض آتش نخستین بیشتر به زندگی ادامه می‌داد.‌ (خدای نور، گوین، از خودش یک نفرین به جا می‌گذارد؟‌در تناقض کامل با اسمش است!)

گوین که دیگر در لحظه ی وداع قرار داشت با شوالیه هایش به دنیای خاکستر ها پناه برد و در آنجا آتش نخستین را یافت و گناه را مرتکب شد. او خود را با آتش یکی کرد. دنیای اطراف سوخت. شوالیه هایش به روح هایی در زمان تبدیل شدند و این شد که جهان فعلی دارک سولز پدید آمد. از این جا به بعد در داستان بازی Dark Souls بود که لرد نور منتظر فردی ماند که انتخاب شده تا دوباره روح شعله ها را جمع کند و هنگام رسیدن عصر تاریکی با فدا کردن خود دوباره آتش را برای صد ها سال بر افروخته کند. ( به عبارتی گناه گوین را تکرار و تکرار کند)

نیتو با قدرتی که داشت کیندلینگ را خلق کرد به این منظور که هر انسانی بخشی از Humanity خود را به‌ آتشگاه ها تقدیم می‌کرد و روح تازه ایی به فایر کیپر می‌بخشید و در عوض آتش نخستین بیشتر به زندگی ادامه می‌داد.

با گناهی که گوین مرتکب شد نفرین در بین انسان ها و دنیای اصلی رواج یافت. این نفرین که به آن Undying می‌گویند در اصل باعث میشد دارنده ی آن به سمت Hollow شدن پیش برود. یعنی هر بار که کشته می‌شد به علت پیوند عمیقی که با آتشگاه ها داشت بخشی از Humanity (بخش انسانی ) خود را از دست می‌داد و به آتش نخستین عمری تازه می‌‌بخشید اما خودش تا مرز جنون پیش میرفت و در هنگامی که دیگر هدفی وجود نداشت تبدیل به پوسته ی توخالی و مرده ایی متحرک به نام Hollow می‌شد. با دیده شدن آندد ها در کاترینا و شهر های دیگر آن ها این نامیراها را به مکان هایی دور تبعید کردند. یادتان هست گوین یک پسر داشت؟ به نام گویندولین؟ این شخص برای این که اطمینان حاصل کند کار پدرش بی نتیجه نماند یک پیشگویی را ترتیب می‌دهد که به موجب آن روزی یک آندد برگزیده و نور را باری دگیر به آنورلاندو بر می‌گرداند. این شد که روزانه چندین و چند آندد خود را همان برگزیده پنداشتند و به دنبال سرنوشت خود رفتند و در آخر می‌رسیم به شخصیتی به نام خودمان. که در undead asylum ماجراجویی بزرگی را شروع می‌کند تا ببینیم فرزند مانوس آیا راه تاریکی را برمی‌گزیند و عصر تاریکی را برقرار می‌کند، در جهانی بدون زندگی حاکم تاریکی می‌شود و یا به عصر آتش ادامه و جهان را بدون حاکم و نفرین رها می‌کند.

 

داستان بازی Dark Souls

Chosen Undead : چه بود ؟ چه شد ؟ آیا زندگی همین بود؟‌

 

به پایان رسید دفتر، حکایت همچنان باقیست

اگر من کنترلر را روی زمین بگذارم و بازی را پاک کنم باز هم داستان را به سر انجام رساندم زیرا شخصیت من بدون هدف می‌شود. تبدیل به Hollow شده و در آخر مثل هزاران هزار آنددی می‌شود که در بازی بار ها آن را دیده اییم.

داستان بازی Dark Souls به سر انجام خود رسید. اکنون با خود می‌گویید”  هی نویسنده ی احمق، بگو کدام راه درست است ؟‌” باید بگویم که شرمنده. من هم مثل شما نمی‌دانم! وقتی میازاکی کارگردان بازی از این امر سر باز میزند دلیلی داشته است! میازاکی عاشق داستان های آمریکایی بوده است و همیشه قسمتی از آن را متوجه نمی‌شد و این بود که خود داستان را بر پایه ی گانه زنی جلو می‌برد. جالب است که چقدر این مورد در ساخته ی دست او به چشم می‌خورد. داستان بازی Dark Souls اما در نهایت اثری پست مدرنیسم نیست. داستان همان داستان اساطیر است. هرچند به زیبایی هرچه تمام تر سعی خودش را می‌کند. یادتان هست که در ابتدای این مقاله گفتم که مرگ در داستان بازی Dark Souls دقیقا نقطه ی مقابل مفهوم آن در روایت دیگر بازی هاست ؟ در ابتدای بازی یک چیز گفته می‌شود. نفرین گوین این است که هر دفعه آنددی برگزیده شود و از فرم انسانی او استفاده شود تا آتش پابرجا بماند. بنابراین شما چه بازی را رها کنید و چه آن را ادامه بدهید وقتی که بازی را New Game کرده اید در واقع روایت خودتان را شروع کرده و در نهایت خود‌ آن را می‌بندید زیرا با مرگ مولف طرف هستیم و راویی وجود ندارد! پس اگر من کنترلر را روی زمین بگذارم و بازی را پاک کنم باز هم داستان را به سر انجام رساندم زیرا شخصیت من بدون هدف می‌شود. تبدیل به Hollow شده و در آخر مثل هزاران هزار آنددی می‌شود که در بازی بار ها آن را دیده اییم. این است داستان بازی Dark Souls. هیچکس راست نمی‌گوید و اساسا برای هیچکس مهم نیستیم هرکس به دنبال منفعت خود هست و ما قهرمانی بدون طرفدار هستیم و مطلقا جهانی که نیازی به قهرمان به خود نمی‌بیند تا جهانی آرمانی باشد زیرا تاریکی یک روز می آید و روز دیگر با سوسو ی روشنایی و شعله ها از بین می‌رود. جای خیر و شر عوض می‌شود. خدایان از منظر روشنایی همان کسانی هستند که گناه می‌کنند. به دنبال منفعت هستند و گوین که نفرین را از خود به جا میگذارد و ما انسان ها از جنس تاریکی هستیم. پس شاید مانوس واقعا شخصیت منفی داستان نباشد! ما ابهام سیاه و سفید داریم ؟‌ باید بگم تا حدی بعله. بازی سعی می‌کند ابتدا پوسته ایی زیبا به شما نشان دهد که اگر اهل کنکاش باشید احتمالا ذات پلید گوین را می‌بینید و در نهایت به این پی میبرید که زندگی همین صحنه ی انتخاب هاست در صورتی که حتی می‌دانید هیچ وقت قرار نیست بفهمید که انتخاب درستی کرده اید یا نه! میازاکی با داستان بازی Dark Souls در ناخودآگاه به شما هدفی برای اتمام بازی می‌بخشد که از تمام هدف ها در تمام بازی ها والاتر است زیرا این داستان خودتان است. قطعا از دست دادن صد هزار سولز شما را عصبانی و غمگین می‌کند ولی همانقدر به شما امید می‌بخشد که به هدف برگردید و تبدیل بشوید به کسی که بازی را تمام میکند.در مورد گوین؟ نمی‌دانم! داستان بازی Dark Souls توضیح نمی‌دهد که کدام راه درست است و کدام نتیجه گیری نادرست. شاید…نه! آری این جواب بهتر است. من هیچ چیز نمی‌دانم!

این بود داستان بازی Dark Souls ! داستانی به زیبایی رمان های معروف و تاریکی مانگاهایی دوست داشتنی.

Firelink Shrine

 

تگ ها
مطالب مرتبط
ارسال دیدگاه
دیدگاه های کاربران (بدون دیدگاه)